یادداشت های دادو

۳۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز حوالی ساعت 10 از خانه بیرون رفتم ، کار خاصی نداشتم و از قرار معلوم نباید داشته باشم ، یک عمر پشت سر دو شغله ها گفته ایم و حالا خوب نیست عرق بازنشستگی خشک نشده ، دست به کاری بزنیم ؛ هرچند حضرات پیشرو که از سلسله ی قارونیان می باشند ، زیر لوای ایجاد اشتغال هرکدام چند شغل را قبضه کرده اند !!

 

  • دا دو

دیروز کامپیوتر را برده بودم برای سرویس سالانه ، متولی امور رایانه و حومه ! چند وقتی بود که جمع کرده بود و وسایل مغازه را برده بود در کاراژ خانه شان ، هماهنگ کردم و با آژانس سیستم را تحویل دادم ...


  • دا دو

یادش بخیر ... آن قدیم ها که برای ناهار می رفتیم خانه مادر بزرگ (‌ ناهار برای مهمانی های غیررسمی بود و تکرار زیادی داشت ولی شام غالبا مهمانی های رسمی بود ،‌مثلا افطاری!!‌ ) بعد از اینکه غذا خوردن تمام می شد ،‌ مادر بزرگ گنجه را باز می کرد و قیچی کوچکی را که مخصوص نان بود برمی داشت و نان ها را خرد می کرد !! این نان های خرد شده سهم گنجشک ها بودند

 

  • دا دو

امروز را با ورزش ورق زدم ،‌ طبق عادتی که خیلی هم به مذاق خودم خوشآیند است سر ساعت ۶ بیدار می شوم و حداقل یک ساعتی نمی توانم بخوابم و اگر تلاش مضاعف برای خواب بکنم باید حدود یکساعتی با وول خوردن در بستر کنار بیایم و همیشه از این موضوع بدم آمده و می آید ...

 

  • دا دو

بعد از یکهفته ددر دورهمی ، هفته ی اول بازنشستگی را با یک زندگی عادی شروع کردیم ، روزهای ابتدای بازنشستگی به تعطیلات آخر هفته و روزهای بعدی به انتهای ماه رمضان خورده بود ... از روز عید هم که به ددر رفته بودیم !!

 

  • دا دو
  • دا دو

برنامه ددری امروز رفتن به ابتدای جاده هراز و حضور در پای دماوند و طبیعت زیبای آنجا بود ... امامزاده هاشم و پیست آبعلی با مغازه هایی که ویترین هایشان پز از انواع دوغ آبعلی بود مرا تا 25 سال پیش پرت می کرد ...

 

  • دا دو

حوالی ساعت 22 بود که راه افتادیم ، مقصدمان تهران بود و اوائل جاده هراز ، رودهن ... تجربه ی سالها ددر رفتن ثابت کرده بود که در تعطیلات عمومی ، استفاده از طبیعت و آرامش آن نه تنها صفر می شود بلکه دلخوری های مضاعف بهمراه دارد ...

 

  • دا دو
  • دا دو

امروز هم گذشت ، سی روز تمام شد و انگار چشم برهم زدنی بود ...زندگی هم همینطور است ، از اینطرف که نگاه بکنی انگار روزها نمی گذرد ولی از هر ایستگاهی که به عقب نگاه بکنیم ، انگار خواب کوتاهی بود و چشم برهم زدنی !!

 

  • دا دو