یادداشت های دادو

یک صبح بعد از باران

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۶ ب.ظ

دیشب مهمان بودیم و کمی کارمان به دیروقت کشید و حوالی ساعت 2.30 شب بود که به خانه رسیدیم ، نه اینکه هوا زیاد سرد شده باشد ولی همان افت 10 - 15 عددی هم می تواند تاثیرش را بگذارد ، وقتی داشتیم به خانه برمی گشتیم دمای هوا روی عدد 4 بود !! البته یکساعتی هم برق رفت ...

 

صبح که بیدار شدم ، آب قطع بود (!) ، رفتم و نان تازه خریدم ، هوا خیلی بهترتر شده بود ولی هنوز سوز داشت و آسمان آبی و باران شسته ی شهر ، ابرهای سفید زیبائی داشت ، یک زمان عالی برای عکاسی کردن !!! وقتی داشتیم صبحانه میخوردیم فوتورافچی تماس گرفت و خبر داد که برای عکس گرفتن به شاهگلی آمده است و از من خواست که اگر کاری ندارم همراهش باشم و من هم صبحانه ام را خورده و نخورده راه افتادم و همراه او به شاهگلی رفتیم !!

 

اولین حضورمان در بالاترین نقطه منطقه بنام تپه ی پرچم بود !!! یکی دو تا عکس از منظره ی شهر و از پشت صحنه ی عکاسباشی گرفتم و سپس از آنجا پائین آمدیم ، پله ها را شمردم و شد 253 پله !!

 

 

بعد از آن وارد محوطه جنوبی پارک شدیم که محل هتل پارس ائل گولی باشد و یکی دو تا عکس هم از آنجا گرفتیم و قدم زنان رفتیم داخل پارک و دوباره مشغول شدیم ، فوتورافچی از شهر عکس می گرفت و من از او !! یک ماشین گشت انتظامی هم در خیابان های بالای پارک می چرخید و نیم نگاهی هم به ما داشت ...

 

 

پیرمردی داشت آواز می خواند و بیشترین منظورش جلب توجه بود ، یک تفنگ بادی کنار سیبل مقوائی اش گذاشته بود و کنار پیاده رو نشسته بود ... در سالهای خیلی دورتر بساط یک همچین افرادی همیشه پررونق بود ... تفریح و مشغولیتی نبود و همیشه اطراف این قبیل سرگرمی های ساده پر از مشتری بود !! خوش و بشی کرده و یکی دو تا از او عکس گرفتم ، البته من با اجازه عکس گرفتم و فوتورافچی طبق عادت دیرینه اش ، دزدکی !!

 

 

بعد برای اینکه از شراب صبحگاهی جرعه ای در خاک ریخته باشیم (!) تفنگ را برداشتم و رفتم روی مود تیراندازی ، با این تفنگ ها آدم کله ی یکی را نشانه برود ، شاید به قوزک پایش بخورد !! یکی دو تا من انداختم و یکی دو تا هم فوتورافچی ... ماشین گشت دوباره دور زده بود و وقتی به ما رسید توقف کرد و من اره دادم تا رد بشود ، راننده که سرباز بود این بار لبخندی حواله ام کرد ، شاید در چند دهمین دور زدنی که داشت این پیرمرد را می دید که نشسته و دنبال مشتری برای کسب و کارش می گردد و وقتی دید که بساط اش بدون دشت نبود خوشحال شده بود !!

 

از پله ها پائین آمدیم تا کنار استخر برسیم ، کمی این طرف تر چند نفر عکاسی می کردند ، هر کس با هر دوربینی که داشت !! دو دختر نوجوان هم با دیدن ما منتظر بودند که بخواهند از آنها عکس یادگاری بگیریم ، معلوم بود که عکس های سلفی شان زیاد دلچسب نشده بود !! یکی دو تا عکس هم از آنها گرفتم تا به یادگار چند تا عکس خوب توی موبایل خوبشان داشته باشند !! ماشالله این روزها همه اپل به دست شده اند و عکس های خوبی می شود با اپل گرفت !! موقعی که داشتم دوربین شان را به آنها می دادم گفتم : " چند تا عکس خوب گرفتم که نگهدارید ؛ دوست یک روزی می رود ولی این عکس ها می مانند ، مخصوصا اگر خوب بوده باشند !!! "

 


کمی پائین تر دو نفر مرد مسن داشتند به شمعدانی های اطراف استخر نگاه می کردند و یکی موبایلش را آماده کرده بود تا اگر فوتورافچی کنار رفت از دوست اش عکس بگیرد !! موبایلش را گرفتم و از فوتورافچی خواستم کنار برود و از آنها هم یکی دو تا عکس گرفتم ، یکی از آنها یه وری ایستاده بود و به گمانش می خواست گلها بیشتر و بهتر دیده بشوند !! خواستم که کیپ هم بایستند و وقتی داشتم دوربین شان را می دادم گفتم : " شما حواست به دوست ات باشد ، این گلها هر قدر هم که زیبا باشند دو هفته بعد رفتنی هستند !!! "

 

یکی دو تا هم از اطراف استخر عکس گرفتم ، چهار طرف استخر را با شمعدانی پر کرده بودند و خیلی زیباتر از زمانی که پر از لاله بود دیده می شد ، زمانی هم اطراف استخر پر از اطلسی بود و بیخود نبود که به تبریز شهر اطلسی ها می گفتند !!

 

 

دوباره پله ها را بالا رفتیم این بار شمردم و شد 153 پله ... 253 پله هم درد تپه پرچم بالا رفته بودم ؛ روی هم 812 پله شده بود ( معادل پله های یک ساختمان 50 طبقه !! ) ... یکی از بازنشسته های قدیمی کارخانه را دیدم و یک گپ سرپا در مورد کارخانه با هم داشتیم ... بدبختی این کشور این است که همه در ناهنجاری های متداول شهر ، دیگری را مقصر می دانند و نمی دانند که کمی آنطرف تر برای بحث افراد دیگر ، آنها همان دیگری هستند !!

 

 

پ ن :

سایز عکس ها بزرگ هستند ، با کلیک کردن روی عکس ها ، آنها را در اندازه ی واقعی ببینید !!

 

  • دا دو

نظرات  (۵)

این تصویر از شما توی ذهنم نقش می بندد که مثل پیامبرها توی شهر راه می روید و به هرکسی توصیه ای می کنید؛ از این تصویر خیلی خوشم میاد.. یه خون و اصالتی درونش هست با زمانه ی مدرن تضاد داره.. مثلا اگر من سر راهتان بودم و مثل همیشه داشتم به دوستم نق می زدم که ول کن عکس گرفتن رو؛ به من چی می گفتید؟
پاسخ:
چه بزرگنمائی فریبنده ای !!!! لطف دارید ...
گاه شرایط زندگی به آدم جور دیگر دیدن یاد می دهد و آدم با خود فکر می کند در مواجهه با آدمهایی که با مسئله ای درگیر هستند ( و غالبا غیر تخصصی ! ) به آنها هم یادآور بشود که بجای اتلاف وقت و انرژی جور دیگری ببینند ، شاید افاقه بکند ...
فکر کنم به شما چیزی نمی گفتم ولی به دوستتان می گفتم که به کارش ادامه بدهد ... " سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور "
اگر دوست یه روزی میره، عکسش چرا باید بمونه؟ یا مثلا جای خاطره تو ذهنه یا تو کاغذ؟ 
یه ریاضتی هست تو عکس گرفتن (از این لحاظ که ترک لحظه ها شبیه ترک دنیا و مرگه، و اگه دنیا رو نمیشه نگه داشت، لحظه هاشو چرا باید با عکس نگه داشت؟) که تو بقیه ی هنرها کمتر هست. هروقت میام و ذوق و سلیقه ی شما رو می بینم به خودم میگم: الهام عشق این حرفای تو رو برنمیداره؛ عکاس ها هم یه جورایی عاشق اند، دارند جهان شونو تکثیر می کنند.. بعد اینجوری با شما و دوستان هنرمندتون به توافق می رسم.. از اون توافق های مقطعی! 
عکس اول و پنجم خیلی خوب شده.. اولی چون چشم سوم داره و فلسفی شده، پنجمی هم چون خیلی قشنگه..
پاسخ:
نمی دانم چه کسی باید به این سوال فیلسوفانه ی شما جواب کافی بدهد !؟ شاید در اروپا و آمریکا اندیشمندانی باشند که قبلا در این مورد ساعت ها حرف زده و کتاب ها نوشته باشند ... در اینجا بیشتر به جواب های جسته و گریخته خواهید رسید !! بنظر من که یک چشم سوم مابین عکاس ها و غیرعکاس ها هستم (!) عکاسی یک تعریف ندارد و بسته به شرایط تعریف های تازه ای به خود می گیرد و شاید به این دلیل هنر محسوب می شود والا یک حرفه و فن هست و لاغیر ...
گاه زیبائی آنقدر گسترده و کافی هست که ثبت اش مهارت نمی خواهد ...

به به ، 
خیلی هم زیبا و دلنشین ...
از لذات کار کردن اینه که بازنشسته بشی و از لذات بازنشسته شدن اینه که در هر لحظه و با هر کسی که دوست داشته باشی در هر جایی باشی ...
در هر حال : بسی لذت بردیم و حال خوب و خوش 

پاسخ:
سلام
معروف است که " سربازان واقعی در زمان صلح به جنگ می اندیشند و در زمان جنگ به صلح !! " ایضا " آت اولاندا میدان اولماز ، میدان اولاندا آت اولماز !! "
شما هم از این تسهیم لذت ها بکنید ، جای دوری نمی رود !!
سلام و درود بر جناب دادو

به به ...
چه عکسهای تمیز و شسته رفته ای
لطافت هوا رو از عکسها هم میشه حس کرد...

امروز عصر رفتیم انگور بخریم
وقتی انگور رو گرفتیم و به سمت ماشین میرفتیم یه لحظه برگشتم و به دکّه های انگور که چسبیده به هم ردیف شده بودن نگاه کردم .. به نظرم اینقدر زندگی در اون صحنه جریان داشت که فوری گوشی رو در آوردم و عکس گرفتم ...

بستر سبز و شفاف برگهای مو ... خوشه های سیاه و طلایی و قرمز انگور ...
زنبورهایی که دور انگورها میچرخیدن ... چراغهای پر نور که بر خوشه های انگور میتابید و دلربایی شون رو دو چندان میکرد ... فروشنده ها که با صدای بلند مشتری ها رو به سمت محصولاتشون میخوندن ... مردمی که خوشه ها رو برمیداشتن، برانداز و انتخاب میکردن ..

خلاصه همه ی اینها به نظرم تابلوی بسیار زیبایی رو خلق کرده بود که دلم نیومد ازش بگذرم ...


پاسخ:
سلام
یادش بخیر در ایام ماضی (!) باتفاق دوستان می رفتیم و از باغات انگور یک عالمه تماشا می چیدیم ...
کار خوبی کردید که از زیبائی روگردان نشده و ثبت کردید .
ببخشید من نه گوشی اپل دارم و نه از فنّ عکاسی سررشته ای !
ولی گفتم شما هم لذت ببرید از تابلوی زیبایی که شرحش رو نوشتم

http://ibb.co/dcTD1G
پاسخ:
ایشالا اپل هم برسد ... ذوق عکاسی داشتن خود نیمی از فن عکاسی است !!
به مجتمع بلال فروش های شاهگلی شباهت دارد ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی