یادداشت های دادو

اختر خانم

دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ب.ظ

اختر خانم ، مامای محله ی ما بود ؛ یک حکم شرعی هم برای خودش داشت و اینکه همه ی ما را محرم خودش می دانست و برخورد خیلی راحتی با اهل محله داشت و می گفت : " شما همه تان مثل پسرهای خودم می مانید ... "



یکی از روزها که حوالی میان سنی من محسوب می شد ( میان سنی با میانسالی فرق دارد !! ) یک تور برده بودم به مقصد آستارا و دیدن آبشار لاتون ... جمع ما در آن زمان خیلی با کلاس و صمیمی بود و غالبا آدم هایی که بغیر از دستشان (!) فرهنگ و مدنیت هم به دهانشان می رسید در تور ثبت نام می کردند !!! آن زمان ها ثبت نام کننده ها ماشین شان را می آوردند و کنار دفتر تور پارک می کردند و سوار مینی بوس می شدند و می رفتیم ددر !!

 

خدا لعنت کند رئیس جمهور دوره ی (...) را که آزادی را برای مردم ناجور تعریف کرد و سهم مردم از آزادی همان کلاه الف شد !! خلاصه بعدها ارزش توریست به همان خریدن بلیط منوط شد و همه شدند توریست !!!!!

 

القصه در زمان اجرای برنامه طبق معمول گوی و میدان دست خودم بود و مردم را از هر راهی که دوست داشتم بالا می بردم ؛ طبق روش متداول خودمان راه را جوری انتخاب می کردم که ملت تا خرخره توی آب بیافتند و مایه دلخوشی خودشان بشود و در زمان بازگشت از مسیری می آمدیم که نیازی به رد شدن از رودخانه نبود !!

 

برای ناهار بالای جنگل و کنار آبشار اطراق می کردیم و طبق معمول بدلیل اینکه هوادار زیاد داشتم فرصت نمی شد از ناهار خودم بخورم و یک لقمه از این و یکی از آن دیگری و همینطور بود دیگر ... در همان برنامه ی بیاد ماندنی ، داشتم از یک خانم نازی لقمه می گرفتم که یک آقای دکتری به من گفت : " مردم شانس دارند دیگر ... مادرشان آنها را خوب دعا کرده است !!! ما جوان بودیم کلی تدارکات آماده می کردیم تا دوست دخترمان را ببریم یک گردش (!) ْ اینها دست توی جیب می آیند و از هر دختری لقمه ای می گیرند و ... !! " گفتم : " این چه حرفی آقای دکتر !؟ ناسلامتی چند بار خارج رفته ای و چشم و گوش ات باز شده است !! به یک لقمه ی ما هم چشم دوخته ای !؟!؟ مادرم را نمی دانم ولی وقتی بدنیا آمدم اولین دعایی که برایم شد را اختر خانم کرد و گفت قلم پایش بشکند ، حالا هم وقت بدنیا آمدن بود !؟!؟ " بعد از خنده ی حضار و مستمعین ، آقای دکتر به من گفت : " اختر خانم دیگه کیه !؟ " گفتم : " مامای محله مان !! " گفت : " بچه ی کجایی !؟ " گفتم : " محله مان !؟!؟ " حالا نوبت آقای دکتر بود که قهقهه زد در حد شیهه و ملت همیشه در صحنه هم دوباره خندیدند !! کمی بعد باتفاق همسرش آمد و گفت : " نمی دانستم که بچه محل هستیم !!؟ " من فکر کردم که بخاطر هم محله ای بودن اختر خانم را شناخته و شاید هم مشترک الماما  بوده بودیم !!! ولی بعد معلوم شد که ایشان پسر ارشد اختر خانم ، مامای محله ی ما بود !!


گفتم : " راست اش را بخواهید فکر می کنم من بیشتر از شما پسرش بوده باشم !! چون در این چند سال ، هزار بار برایش چیز خریده و خانه اش برده ام و تاکنون شما را ندیده ام و حتی تعریفتان را هم نشنیده ام اما روزی بیست بار نام مرا می برد و دعا به جان امواتم می کند و سلامتی پدر و مادرم ... "

 

داستان آشنایی و دوست شدن من با خانواده ی آقای دکتر شروع شد و حالا هم هر از گاهی دستی بعلامت سلام برایم بالا می رود و سری تکان می خورد ... بعدها کاشف بعمل آمد که خانم آقای دکتر بعد از ازدواج مسبب قطع ارتباط در حد یک عید دیدنی شده بود و اصلا این آقای دکتر به خانه ی مادر رفت و آمد ندارد و مادر به امید بچه های محل زندگی می کند و درآمد و وقت آقای دکتر صرف قمار در خانه ی اشراف می شود !!

 

یک بار که با آقای دکتر در خیابان خوش و بش می کردم ، یکی از آشناها از من پرسید که آیا منهم اهل قمار هستم !؟ و بعد کاشف بعمل آمد در طول سی سال گذشته آقای ایشان از حرفه ای ترین و مجرب ترین قماربازهای شهر تشریف دارند ...

 

اینهم از داستان اختر خانم که قولش را داده بودم ... ( با تشکر از یادآوری !!‌)

 

  • دا دو

نظرات  (۳)

جالب بود. عین یه داستان کوتاه می موند.
بعضی عبارت هاتم خوب بود. مث رسیدن فرهنگ به دهان!
پاسخ:
سلام
ممنون ...
سلام

عجب .. عجب ....
چه ماجرای تلخی ...

چند سال قبل یکی از زوجهای فامیل که بچه دار نمیشدن تصمیم گرفتن نوزادی رو به فرزندی قبول کنن اما خانم دودل بود و میگفت یعنی میتونم به اندازه بچه ی خودم دوستش داشته باشم؟
من کلی باهاش صحبت کردم و گفتم صرف زاییدن یک بچه، محبت بوجود نمیاره، بلکه مهم اون زحمتیه که آدم پای تربیت اولاد میکشه و رابطه ای که بعدها وقتی بچه بزرگتر شد بین بچه و والدین شکل میگیره ...

ببخشید ولی حیف از شما نیست که با چنین موجود حقیری که از مادر خودش بریده، ارتباطی (هرچند هم مختصر) داشته باشین؟ حتی در حد یک دست یا سر تکون دادن!


پاسخ:
سلام
ماجراهای تلخ برای دیگران مایه عبرت و شفابخشی هستند !!

تربیت صحیح فرزند فوق العاده سخت می باشد و می بینیم که گاهی اوقات تلاش های زیاد والدین نتیجه سوء و برعکس داده است . زیاده خواهی ها ، بلند پروازی ها ، لحاظ نکردن برخی اخلاقیات و تلاش برای پیمودن راه صدساله و ... باعث شده است تا این قبیل اتفاقات در جامعه زیاد بشود.

در مورد کسانی که با انها آشنایی و ارتباط صوتی و تصویری داریم ، باید عرض کنم که گاه آشنایی قبل از شناخت صورت می گیرد و گاه قطع روابط اجتماعی تبعات ثانوی را باعث می گردد ... چنانچه خواسته باشیم در جامعه ی امروز کشور و شهرمان رفتارهای اخلاقی انسان ها را لحاظ بکنیم ؛ چاره ای جز تنها زیستن نخواهیم داشت !! یکی عاق والدین است و یکی عاق ولد است و بچه اش را جوری تربیت می کند که پیامبر شخصی هم برایش بگیرند موفق نمی شود !! یکی با پرروئی تمام از رشوه دادن و راه انداختن کارش حرف می زند و یکی آنقدر در نزول پیشرفت کرده است که حساب و کتاب سلامش را بر اساس آن تنظیم می کند !! یکی عدم رعایت حقوق دیگران را آسانسور پیشرفت خودش کرده و آن دیگری ...


سلام، 

داستان جالبی است. 
پاسخ:
سلام

جالب بودن خوب و بد نمی داند !!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی